روبرویم ایستاده بودی ، توی دستهام نبودی ولی ، اشتباه اول و آخر هم همین بود : تو خلق شده بودی برای روبرو بودن ، نه برای توی دستها. چشمهام که یک لحظه پلک زدند ، روبرو هم نماندی دیگر . ترسیده بودی از دستهایی که هیچ وقت نبودی . رفتی پس . بیچاره تر از این حرفها بودم اما ، هر شب می آمدم سر قرار ، انتظار و انتظار و انتظار ، که شاید دوباره روبرو باشی ، فقط . دستهام را هم قایم می کردم پشتم ، که نترساندت دوباره . این بار فقط روبرویت می خواستم ، روبرو ، فقط .
سر قرار تنها بودم اما. غصه ام می گرفت . یک شب که گریه می کردم ، یک نفر پیدام کرد و گفت : « بگو » ، گفتم ، تا وسطهاش البته ، یک دفعه گفت : « بس کن ! نگو ! » گفتم : « مانده اما هنوز ... » گفت : « نگو ، اینها که می گویی راز است ، تا آخرش اگر بگویی می سوزی » من هم نگفتم .
سر قرار سردم شده بود ، گفتم بسوزم گرمم شود ، سوختم پس ، خاکسترم خیلی گرم بود اما. پس گذاشتمش زیر خاک تا گرم بماند ، که اگر یک روز آمدی سر قرار و سردت شد ، خاکسترم را از زیر خاک بر داری و گرم شوی ، سرد دوستت نداشتم آخر ... .
من کیم؟
من چی هستم؟ هدف من چیه؟ اصلاً من یعنی چی؟
من بودن و پیدا کردن چگونگی بودن، چه مسئله ایست که در تمامی اعصار گروههایی برای یافتن آن جمع میشدند؟ گروههایی جمع میشدند برای بازگشت به خود و شبهایی را که با هم قدمی به سوی خود برمیداشتند جشن میگرفتند. علوم بسیاری در این دنیا هست که ما از واقعیت چرایی وجود آنها بیخبریم. جادوگری، کیمیاگری، ارتباط با دنیاهای دیگر و ... . من دو سال در مورد کیمیاگری و جادوگری کتاب خوندم و کلکسیونی از کتابهای آن (انگلیسی، چون فارسی زبان موجود نیست) را جمع کردم. در تمام مسیر خواندنم هرگز هدفی از آنها متصور نشدم. آنقدر از خیالات پوچ جماعت خواندم که کلاً همه را کنار گذاشتم. اما نکتهای وجود داشت. نکته اصلی بازگشت به خود بود. آخرها که از کتابهای سطحی فاصله گرفته بودم و آرام آرام به چشمه نزدیک میشدم. میدیدم در مورد چیزهایی صحبت میشود که عملاً به ذهنم هزیان محض میآمد. اما اکنون، فکر میکنم تمام آن خطها، نوشتهها، اشکال، فرشته ها و امضای آنها (SEAL) و خدایان؛ تماماً نماینده ای از قسمتی از وجود بودند و چیزی رهنمود میشدند. به "خودت را بشناس". این همه کتاب، این همه انرژی، این همه فرقه تشکیل شده تافقط این جمله را محقق کند.
جداً نیاکان ما چندین هزار سال به خطا میرفتند؟ آیا بحران هدف آنها را برآن داشته بود تا چیزی انتظاعی و نا موجود را هدف بگیرند؟ یا این همه نوشته و فرقه صرفاً برای پر کردن خلا وجودی و سوراخهای شخصیتی آنها بوده؟ و یا جداً هدفی والا در کار بوده؟
در اپوس بعدی ادامه این مطلب را خواهم نوشت.
--------------------------
درباره عکس:
عکس هرمس سه بار معظم ( Hermes Trismegist). در افسانه های یونان باستان هرمس خدای نامه بر بوده که به این واسطه دارای علوم خدایان بزرگ میشه. در جای دیگر به عنوان یک انسان بزرگ در مصر است که روزی تمام بزرگان علوم غریبه از تمام جهان در مصر جمع میشوند و وقتی اسرار را از هرمس دریافت میکنند. به سرزمین خود بازگشته و اجرا میکنند. بعضی، قرابت اشکال و علائم این علوم را به این دلیل میدانند. واقعیت این چهره پشت داستانهای بسیار گم شده است.
گاهی فکر میکنم شاید اینها تماماً به خاطر بحران هویتی است که انسان متفکر ( نمیگویم آگاه، چون آگاهی نسبی است و حقیقت است و نه الزاماً واقعیت) در دنیا، یا بهتر است بگوییم خارج از خود، با آن مواجه است. بحران هویتی حاصل از هدفهایی که خودش درست کرده. پول، رفاه، فقرو غیره کلاً هدفهایی است که انسان با دنیا موفق به تولیدش شده و اگر صحیح بنگریم هیچ چیز نیستند و ارزش ندارند و با از بین رفتن دنیا (آن چیزی که قسمتی از انسان نیست) آنها نیز از بین میروند.
و اگر بخواهیم هدف غایی را در این متن تعریف کنیم چنین خواند بود: هدفی که انسان برمیگیزیند و به واسطه حرکت به سوی آن هدف، چیزی بدست میآورد که از بین نمیرود و بهتر بگوییم، هدف باید به وجود او وابسته باشد.
شاید گفته شود این دقیقاً همان تفکری است که به پوچی میرسد؛
درست است.
پوچی قسمتی از زندگی دنیاست اگر هدفی نباشد.
شاید بگوییم بهشت یا جهنم و آنچه در آن است میتواند هدف باشد. خوب اجازه دهید از استقرای ریاضی استفاده کنیم. بگوییم این بحران هدف تمام دنیای مادی خارج از "من" را در بر میگیرد. و در این دنیا تمام اهدافمان مربوط به دنیا و آنچیزی است که خودمان ساختیم. حال تکهای دیگر به این دنیا اضافه کنیم که همان بهشت یا جهنم است که دو حالت دارد. یا هدف در آنها تعریف میشود (یعنی هنگامی که جزئی از آن هستیم هدف را تعیین میکنیم.) که باز میشود حالت دیگری از این دنیا و هدفهای آن؛ خوب حالتی از حکم ثابت شد. حالت دیگر اینکه خود بهشت و جهنم هدف هستند. یعنی خوشگذاری ابدی. اول اینکه این بسیار هدف پوچی است. انگار انسان بگوید هدف من برهه ای از زندگی دنیاست. مثلاً جوانی. و مورد دوم ابدی. ابدی یعنی چه وقتی زمانی در کار نیست؟ تا کی؟ وقتی چیزی از بین نمیرود و تغییر نمیپذیرد چگونه ابعاد مادی مطرح میکنیم؟ پس این خوشگذرانی ابدی نیز مفهومی ندارد و هدفی رضایت بخش و غایی نیست. تمامی آنچه گفته شد برای هر دنیای بیرونی دیگر نیز صادق است. هر دنیایی که به ما معرفی شود میتوانیم استدلال مشابهی را به کار بریم.
ولی قاعدتاً باید از وجود هدفی متصور شد. اگر دنیای بیرون از "من" را اثبات به بی هدفی کردیم، یک دنیا میماند. دنیای درون که میتوانیم هدف را در آن متصور شویم. اگرچه نمیتوانم وجود یا عدم وجود هدف را در این دنیا اثبات کنم، اما ترجیح میدهم ریسمان را به جایی ببندم که اندکی امکان در آن باشد.
----------------------------------------------
درباره عکس: برگرفته از کتاب کمدی الهی دانته. "مینوس به وضعی ترس آور در آنجا نشسته و دندان بر هم میساید. گناه کسان را به محض ورود میسنجد و درباره آنها قضاوت میکند و با حلقه کردن دمش، هرکس را بجای مناسب میفرستد."
(نامه محرمانه و مستقیم به خدا!)
خدایا! تو را هم «فیلتر» کرده اند؟
خدایا!
من از ایران برایت نامه می نویسم! نمی دانم اینها تو را هم فیلتر کرده اند یا نه؟ و این نامه و ایمیل به دستت می رسد یا خیر؟ نمی دانم تو را هم «حصر خانگی!» کرده اند یا نه؟ نمی دانم تو هم در «بازداشت خانگی!» هستی یا نه؟ آخر قربانت بروم تو دیگر چرا «سکوت» کرده ای؟ اینجا این کسانی که بر ما خدایی می کنند، دارند «بیداد» می کنند! به ما گفته اند که «نایب امام زمان» و جانشین خدا هستند! ولی طوری رفتار می کنند که انگار تو که خدا هستی، نایب و نماینده اینها در آسمان هستی! ما که از «سلسله درجات» خدایی و نایب و امام خبر نداریم، ولی نکند اینها راست می گویند. چون رسما" می گویند جای خدا نشسته ایم و «خدایی» می کنیم و تو هم که آن بالاها نشسته ای،مثل علما و مراجع تقلید «سکوت» کرده ای! خدای بزرگ! قربانت بروم. آخر چرا تو به این مقام معظم رهبری، چیزی نمی گویی؟ نکند تو را هم ترسانده یا تهدیدت کرده؟ نکند تو هم بخاطر مصالح خودت به این «مقام عظمای ولایت» چیزی نمی گویی؟ نکند زبانم لال، ایشان از تو هم «گزکی» یا «آتویی» یا چیزی دارد که اگر حرفی بزنی و کاری بکنی، آن گزک و آتو را «رو» می کند؟
خدای بزرگ! «ندا» به آسمان و به بارگاهت رسید؟ «ندای ما» به آن بالاها رسید؟ چهره خونین و معصومش را دیدی؟ قربانت بروم اگر تو را هم سانسور کرده اند، اقلا" یک پیغامی چیزی بفرست تا بدانیم «هنوز هستی»! اینجا خیلی از علما و مراجع تقلید و شخصیتها که این جنایتها را دیده اند، هنوز هم حرفی نمی زنند و سکوت کرده اند! نمی دانم این مراجع دارند از سکوت تو «تقلید» می کنند یا (زبانم لال!) تو داری از اینها تقلید می کنی؟ بالاخره ما اینهمه خمس و زکات و فدیه به این مراجع معظم تقلید دادیم و اینهمه نماز و روزه و واجبات انجام دادیم تا این آقایان مراجع در چنین روزهایی زبان در دهان بچرخانند و از حقانیت دفاع کنند و اجازه ظلم ندهند.
خدای من! به دوستانم می گویم این نامه را به زبانهای مختلف پیامبران دیگرت (انگلیسی/عربی/عبری/فرانسوی و...) هم ترجمه کنند و بگذارند روی «فیس بوک» و «توییتر» تا به زبانهای دیگر هم این پیام را بشنوی. خدای عزیزم آیا فیلترشکن داری؟ اگر داری برو توی وبلاگ و فیس بوک و این نامه را بخوان! و بعد به «داد» ما برس. اینها دارند با نام تو و امامانت، ملت را می زنند و زندان و شکنجه می کنند و جوانهای ما را می کشند و هرکسی هم حرفی بزند می گویند:«امور داخلی ماست و دخالت نکنید»! قربانت بروم! شاید برای تو که «خدا» هستی، امور داخلی و خارجی نکنند، تو «سرکی» بکش ببین می توانی یک کاری بکنی؟ حالا اگر کمک هم نفرستادی نفرست! اقلا" یک دیده بان حقوق بشر بفرست ببیند اینجا چه خبر است؟ خدایا نکند تو هم باور کرده باشی این مردم معترض «مُشتی خس و خاشاک اند»؟ نکند حرف اینها را باور کرده باشی. اینها «مردم ایران» هستند که همیشه عاشق تو بوده اند و هستند. این مردم را «گروگان» گرفته اند.به دادشان برس.به دادمان برس.
خدای من! اگر این نامه فیلتر نشد و بدستت رسید، کاری بکن و چیزی بگو تا بفهمیم هستی و حداقل «ندای ما» به تو رسیده. بعد اگر خواستی مثل علما و مراجع تقلید و شخصیتهای دیگر، در قبال این جنایتها سکوت کنی، بکن! نوکرتم هستیم!
خیلی از ما در لهجه و گویش، وجه اشتراک واژگانی داریم، ولی در دید و تعبیر و تغییر وقایع به هزار عقیده و مکتب استناد میکنیم. در جامعه ما، ملودیهای ناهمگون زیادی در حال نواخته شدن است. عدهای در وادی قومیت و ذهنیت خویشاند و خود را برترین میدانند و عدهای دیگر به حمل پلاکاردهای خارجیان دلخوشاند. شهر، آشوب است و مردم بلاتکلیفاند و در سردرگمی دست و پا میزنند و آدمها پشت خشونت باورهایشان ظهور میکنند و سران ممالک هم به قطعه قطعه شدن و تجاوز به مرزهای همدیگر فکر میکنند. کیشها و فرقهها در شکاف تاریخی عقاید ریشه دواندهاند و هر کسی سعی دارد ارابهای اخلاقی، معنوی و فلسفی بسازد و عدهای را سوار آن کند و چند گسل تاریخی ایجاد کند و برود دنبال کارش
سلام!
هر کسی پشت پنجره خانهاش تیری خورده و گاهی
مرده است و آوازی در قطره خونش گذاشته است و رفته است. هر که را میبینی به شکلی ناکام، سرخورده
و درمانده است و رنگ ترانههایش سوزناک است و همه آوازهایش مخالف است و تحریرهایش همه بز بیاری میآورد. به اطراف نگاه کن انگار کسی به کسی نیست، شهر گویی خاکستری است. هر کس به اقبال و
بدشانسی خود میاندیشد، باید مواظب حنجرهات باشی که نغمه مخالف نخواند که اشتباه تو، مرگ توست و تو
محکومی که قهرمان زندگیات نباشی. آدمیان در تحسین همدیگر
خسیساند. کسی نشنود که تو فکر میکنی و مینویسی. اگر هم مینویسی، چیزی بنویس که بیشعورها آن را
بفهمند و به تو چه ربطی دارد که دیگران چه میکنند و بچه همسایهمان گرسنه میخوابد،
فقط حنجرهات ارتعاش داشته باشد، کافی است. فیالواقع
تمدن بشری گرفتار است و سعی کن در محضر هیچ کس همسرایی نکنی و زندگی را همین
خزعبلات بدان و خود را فقط مشغول تصورهایی کن که معمولاً تو را به نان شبت محتاج
نکند و هیچ پلنگی را در تخیل خود راه نده و نعره هیچ شیری را در رفتار خود تمرین نکن. دنیا دو روز است و چه ارزشی دارد که تو خود را تغییر بدهی و کاشف هستی باشی. بگذار دیگران بکارند و ما
بخوریم و به درک که آیندگان چه بخورند ودر مورد ما چه بیاندیشند. قلیانت را بکش و رقص دودت را ببین
که چه شاهکاری است و با ذهنیت خود آن را اثبات کن. سعی کن خود را پشت تفکری پنهان کنی که شاید، روزی، مبادا، اتفاقی بیفتد. برای اعمال
سرگردانت هم ورقه هویت پیدا کن که روزی تو را محکوم نکنند.
هر قالب پنیری هم که دیدی، آن را بدزد و مواظب کلاغها باش
و همیشه این ادعا را داشته باش که چه کسی پنیر مرا دزدیده؟! و همسایهات را محکوم
کن و فوراً حساب خود را با او صفر کن. من چند
پیراهن از شما بیشتر پاره کردهام، این حرفهایی که میزنم برای خودتان است، یاران
خوبم، من با این اندیشهها است که امروز نُقل مجالسم وگرنه کسی کاه بارم نمیکرد.
فرصت طلب باش و اطراف خانهات را خط کشی کن. نمیدانم ماکیاول را میشناسی یا نه،
میگویند او اندیشههایی داشت که خیلی از مردان مدعی ما به آن مسلحاند، اندیشههای
او را پل ارتباطی خود و دیگران بدان و تفکرات آن را
مُدلینگ کن. اگر زدندت، تو هم بزن. هوار زدند، تو هم دو برابر آوازت را بلند کن.
جلویت پیچیدند، بیا پایین و هرچه از دهنت درآمد بگو و اجازه نده نفس کسی دربیاید. سعی کن خودت نباشی، انواع ماسکها
را بخر و هر روز از آنها استفاده کن. شکلک دربیاور و خود را همرنگ جماعت کن و قیافه معصومانه به خود بگیر و خود را در هالهای از مظلومیت
قرار بده. چند واژه را یاد بگیر و تکرار کن و هیچگاه نیتت را پخش نکن، امروز به عمل کاری ندارند، الفاظ زمینی و آسمانی را برای رفع حوائج به کار
بگیر. کلاس بگذار، شعار بده، خود را مخترع و بنیانگذار واژهها بدان و مرگ را همیشه برای همسایه بخواه و گاهی هم آههایت را به اشک تبدیل کن. این
فرمانها جدول سؤالات زندگیات را حل خواهد کرد، باور کن تمام این حرفها از کسی است که در آسیاب مویش را سفید نکرده است.
یا تحقیر کن یا تخریب و بگذار عقدههایت پادشاهی کنند. مردم که آدم نیستند، شعور ندارند، هر چه سرشان استبیاید، حقشان است. امروز از برکت تحقیر، توهین و تخریب است که الفاظم به پست ومقام رسیدهاند. هر چه به این مردم احترام بگذاری، آب در هاون کوبیدن است. تاریخ را بخوان؛ هر که آمد، خوش آمد.
به چشمانت اعتماد نکن،دزد
بازار است. شکل دزدیها عوض شده است، کفتارها به جان این طعمه افتادهاند. آدمی را
میشناسم که رسم و آیین تفسیر میکرد، اما روان تو را ارث پدری خود می داند و هر
چه را میبرد کسی را سؤال کننده نیست و خود را نابغه دهر هم میداند.
اعتراض نکن، سرنایت را ننواز، کسی را نقاشی نکن، واژهها را
دوباره تفسیر نکن، آنتنهای درکت را بشکن و حتیالامکان فاصلهها را رعایت کن، و
دیگر در ادبیات انتظار معجزهای نداشته باش، شاعرها و نویسندگان خریداری شدهاند و
به اندازه کافی در انبار موجودند. شاعر و نویسنده منفعل و مداح و منقلنشین تا دلت بخواهد، هست.
من نشسته بودم و بیچاره ای در
تیمارستان جامعه بر بالای چهار پایه ای رفته بود و نطق می کرد. او اعتقاد داشت
پیامبری بوده است،فیلسوفی که روزگاری در بطن جامعه پرسه میزده. و این مرد همان
کسی است که خیلیها آرزو داشتند مثل او شوند اما او به اینجا کشیده شده و امروز ذات
ناخوداگاهش که هدفش نجات انسانها بوده پدیدار گشته است شما هم اگر به این مراکز
سیار سر بزنید، چند پدیده اینچنینی حتما پیدا خواهید کرد و عدهای دیگر هم در گوشه کنار شهر و کشور ما فرقه
و آیین و کیشی راهاندازی کردهاند که شاید این هم از بخت و اقبال نسل ما باشد. وقتی به این سخنان گوش میکردم به فکر درصدی از افراد جامعه
افتادم که به این واژهها عمل می کنند و با دیدگاه انگیزهشناسی روبهرو شدم که
میگفت فرایند تولید این تفکرات از کدامین اندیشه بیمار است؟ این دست افراد پر مدعا
در این جامعه رو به رشدند، این دیکتاتورهای کوچک پاسپورتهایی که برای رهایی
دیگران صادر میکنند، پر از واژه فکر مطلقاً ممنوع
است و مفسرانی هستند پر از ایدئولوژیهای خشن که هیچ عشقی و فکری را به رسمیت نمیشناسند
و دنیا را سوئیت اختصاصی عقاید خود میدانند. در این شهر، سفسطهگران عجیب پرسه
میزنند و تند و تند آدمها را خطکشی میکنند و با قاطعیت اعلام میکنند که از
رویا به ته حقیقت رسیدهاند و افراد را در بلاتکلیفی
قرار میدهند و تأکید دارند به این که مردم را از واقعیت به رویا ببرند، باید از
واقعیت تلخ و شیرین موجود به یک واقعیت برتر و خلاق رسید. وباید بدانیم که قبل از
آنکه درخت مهم باشد، میوه آن مهمتر است و قبل از آنکه واژههای این افراد مهم
باشند، محصول ایدئولوژیهای آنان
مهمتر است
قانون در جامعه من آش دهانسوزی نیست. کاشکی هرگز به وجود نمیآمد و ما به رسم غرایز خود رفتار میکردیم. من ریخت خود را در قانون نمیبینم. من قانون را فقط برای سخنرانیهایم میخواهم و اصرار دارم که آنرا در بحثهایم بکار ببرم. من در خیالاتم با آن لاس میزنم و احساس میکنم قانون به معنای واقعی آن، مرا زیر چرخهای خود له خواهد کرد. من یک آنارشیست هستم. من معتقدم که باید خود را در بال فیلها و خرطوم مگسها پنهان کنم و در آنجا به تکامل تاریخی برسم. هر کس میتواند از جمجمهی من استفاده کند و خود را به شکل آدمیزاد جا بزند و راه رفتنش را شبیه جوانیهای من بکند. من در این جامعه آزادم. خرچنگها، کفتارها و جوجهتیغیها پسرعمو و پسرخالههای مناند. من شاه دانهام و نقاط مشترکی با شاهدانههای اطراف خود دارم. من گاوها و الاغها را دوست دارم و گاهی فکر میکنم به مرغی میمانم که در هر مجلسی سر مرا با بیرحمی میبرند و در هر رستورانی مرا سرو میکنند و استخوانهایم را جلوی گربههای لوس میریزند. مسیر جغرافیایی رفتار من به تمدن نمیرسد و همچون گلههای کوهستانی مرا به هر جا میرانند و نمیدانم شجرهی خبیثهی من به کدامین میمون وصل میشود. وجود من فلسفه تاریخی و اخلاقی دارد. در این جامعه مرا میتوانید در هر لایهای ببینید. من مرز نمیشناسم، گاهی در مسلک شاعرانم و گاهی در پیراهن فیلسوفان و گاهی ... و گاهی .... در تحلیل رفتار شناسی, مرا جز فردگرایان ولگرد میشناسند و غرایز مرا جزو انسانهای بدوی میدانند. قیافهام عجیب شبیه میمونهای جنگل است. امروز من در حال محکوم کردن هستم. زمین را, زمان را و مردمان را. عکس مرا درون خود میتوانید ببینید که خود را چون افرادی لوس و ننر, آراستهام. من در پی حذفم. من هر کسی را که به خود متعصب باشد، حذف میکنم. من آنقدر حذف میکنم تا چشمها و لبهاشان از غصه دق کند. من صفات بارز اخلاق اجتماعیام را از حیوانات بیصفت کسب میکنم و همیشه خواب دیگران را با صدا و رنگ آشفته میسازم. در تمدن بشری سهم مرا کنار گذاشتهاند. در هر دورهای، نیاکانم را میبینید که با کفتارها، مهربانانه عکسها گرفتهاند و متعصبانه خود را به اثبات رساندهاند و در هر دورهای هشتاد درصد امنیت جامعه به عهده من است. مرا روایت کنید از لابلای پنجرههایی که به دیوار ختم میشوند. من امروز به بلوغ رسیدهام. و کانون نورهایی هستم که به جهنم ختم میشوند. آواز من عربدهکشیهای وحشیانه و نغمههای مخالفی است که هر روز مینوازم. من در هوا معلقم و خیالاتم روی دیوارها لرزان ست. کودکان را از من برحذر میدارند، غافل از اینکه من در رویا و خیالات پدران و مادرانشان جا خوش کردهام. گاهی در شعر شاعران میخروشم. و گاهی در نالهی اشکهای به سوگ نشسته. من درست مانند یک بمب صبح به صبح در خیابان منفجر میشوم و دهها نفر از آدمیان را به ستایش ترس وا میدارم. جهان، امروز بر خیالات مردهی من پایهگذاری شده است. خانهای دارم؛ خیالی که بر مرتفعترین قله وراجیآدمهای محال اندیش بنا شده است. من نه قید دارم نه فعل مثبت و به هیچ اضافهای هم تشبیه نمیشوم. من یک گوی شناور در ذهن هر فرد یا جامعه میتوانم باشم. گاهی من مرتاضم؛ به ریاضت مینشینم تا رهگذری را به تله بیاندازم و موهوماتم را به جای فکر به او بقبولانم و قفل و زنجیر برایش بسازم، گاهی مرا در آثاری کلامی و نوشتاری میبینید و گاهی در چشمانی خمار, گاهی در لبهایی کشیده شده و گاهی در خیالات رویایی. من یک هرج و مرج طلبم. معدومی هستم که اینک فعالم و اغلب اوقات به سخنوری در این دنیا که شبیه جنگل است، میپردازم. شهر من آشوب است و شعر من در تکلم نازیباییهاست. من بلوغ زمین را ناتمام خواهم گذاشت. و خیمه همهی چادرها را واژگون خواهم ساخت. تمامی بزغالهها را از پستان خواهم گرفت و همه امیدها را تبعید خواهم کرد. و همه ریلهای جهان را به انحراف خواهم کشانید. و تمام مردابها را به حرکت در خواهم آورد. و همه آوازها را به خارج سوق خواهم داد و انسان را به آتشی فراگیر رهنمون خواهم کرد. به فرکانسهای صدایم حتماً توجه کنید و قواعد مرا که در طول تاریخ پایهگذاری شده است، اجرا نمایید. من یک آنارشیست هستم که در درون تو زندگی میکنم و تو با من روی آرامش را نخواهی دید، با تو همدمم، دشمنی دوستنما در درون تو. تا احساس میکنی، خودت هستی، اما نیستی؛ خودت نیستی!! تو میتوانی از همین لحظه جل و پلاست را جمع کنی و به ترافیک ما بپیوندی. ما نباید خود را دست کم بگیریم، سابقهی تاریخی ما به هزاره قبل از میلاد میرسد. از آن روزیکه کلاغها، قالبهای پنیر همسایه را میدزدیدند، از همان زمانی که قورباغهها، ابوعطا میخواندند، از همان زمانی که شاعران اشعارشان بیقانون بود. از همان زمانی که انسانها، یک شبه عاشق میشدند و بعد کاسب میشدند و بعد لحظهای استاد و بنیانگذار فکری میشدند، از همان زمانی که سیاستمداران با هر بیسر و پایی، خلوت میکردند. از همان زمانی که حکومتها، ما را در پس زمینهی رفتارهای اجتماعی خود قرار میدادند، از همان زمانی که شاعری سمرقند و بخارا را به خال هندویی بخشید. ماهیت خود را دریاب، ما پیامبران شکستیم و رسالت داریم که قفلها و زنجیرها را بشکنیم و دور هم بنشینیم و حلقهی ذکر خر برفت و خر برفت را تکرار کنیم و ... امروز ما دیگر عدهای بیسر و پا که به دنبال لقمه نانی بودیم نیستیم، گاهی ما درون زبان و لهجهایم، گاهی در درون عاشقایم. و گاهی درون یک سیاستمدار. و گاهی درون شهروندی زندانی و گاهی درون انسانی شیکپوش.امروز تنها یک آنارشیست میتواند جامعهی تو را به حرکت درآورد. طوریکه پوزخندهات بگیرد از این همه هیجان. اینهمه آداب دانی. جامعهی آنارشیست ما، امروز قانون دارد و که از حیطهی ذهنیت ما حفاظت میکند. ما افراد گردنکلفتی در پشت واژههای خود داریم که ما را در تظاهرات واژهها و کلمات پشتیبانی میکنند، افرادی که ما را در ماشین تایپ میکنند و در قالب شعر، نصیحت و شعار میفروشند. چقدر کسی به کسی نیست، متوجه هستی که چه میگویم ادبیات ما در توهم مدح است، عرفای ما در ریاضت نگاهاند و روانشناسان در محاسبه هوشبهر و فرماندهان جنگ در محاسبه درجهی پرتاب موشک و مردم در خیال موفقیت و جاهطلبان در خیال و رویای رسیدن به قدرت و کلاهبرداران در توهم رسیدن به ثروت و من در انتظار شکار واژهای سرگردانم و تو در التهاب فیس و افاده تن و جسم خود وامانده ای. و هنرمندان در حال کاشت لوبیای سحرآمیز در هنر خویشاند و شعرا در حال تحسین واژههای بیاستعداد هماند و آنارشیستها یعنی ما در حال اختلال در وجدان انسانها هستیم و شهروند در خواب غفلت است، مردم ما مردمانی مهربانیاند که در دل هم لولیدهاند و سخنی با هم نمیگویند. قلبهایی مصنوعی و چشمهایی شیشهای چه انسانهای منظمی. و عاطفهی مردمانی نیکاندیش در حال پرپر شدن است. دنیا بر مدار خیالات و آرزوهای ما میچرخد و این مشتی بود از خروار جامعه ما و کاری هم از دست سازمان ملل بر نمیآید. الهی که این هم زیر ماشین برود، تا خیال خیلیها راحت بشود، مردابها همچنان جاری است. به خود بنگر در درون ما، شیطان نفس میکشد اگر چشم بر هم بگذاریم، خیمهمان فرو خواهد ریخت و در تاریخ ناکاوت خواهیم شد. زندهباد آنارشیست.