زرتشت : چون به میان آدمیان رسیدم ، ایشان را بر ( کرسی ) یک خودپسندی کهنه نشسته دیدم .*
ما سایه شما هستیم . باور کنید ...
شما خودتان هستید ؟ خوب ما هم شما هستیم . پس لطف کنید بروید به عروسک هایتان برسید و آنها را تروخشک کنید . نگاه کنید که خودشان را خیس کرده اند،ناخن هایشان را هم که نگرفته اند . موهایشان هم که هی در هم وول وول می کنند . شما درگیر قصه تازهتان هستید و گیج از به پایان بردن آن . تنه های شکوفهها را هم که پایگاه قرار داده اید . استوار نیستند . نازکتر از آن حرف ها هستند! حالا شما دلتان به اندک درایت و کفایت خودتان خوش باشد . شما که جنبه ندارید پس چرا به جستجوی چیزها ! می روید . شما که هی ظرفتان را گم میکنید و ظرف تازه میخرید . راستی ظرف جنبه تازگیها قیمتاش چند است؟
شما در آسمان پرواز می کنید و خبر از زمینی ها ندارید . غافل هستید از همه چیز و همه کس . شما زبر و خشن می شوید و نگاهاتان گودتر از دیروزتان می شود . تازه واردید شما ! . گلویتان را با آن جیغ های خارج از محدوده خود پاره کردید . لطف کنید ساکت باشید که بچه های همسایه خوابند . لطف کنید در خیابان به راه خودتان بروید . لطف کنید به چیزی نگاه نکنید . لطف کنید آهسته بروید و آهسته بیایید . لطف کنید بحث سیاسی نکنید لطف کنید خودتان را آدم فرض! کنید . لطف کنید از باورهایتان(احمقانه!) کم کنید، شاید هم نکنید . لطف کنید ورق رنگیهایی که این روزها در خیابان است را برای چرک نویس جمع کنید ! لطف کنید آدم بودن را بفهمید . آدم با آدم فقط از نظر نوع و جنس فرق دارند ! جنس تان نچسب است ! شما هم فرقی ندارید . زیاد به خودتان امیدوار نباشید .لطف کنید زیاد خودتان را بالا نبینید . لطف کنید زیاد نقاشی نکنید . لطف کنید نان بازوهاتان را بخورید !!! لطف کنید عقلتان را شست و شو دهید . لطف کنید درک و فهمتان را کوهنورد کنید . لطف کنید گلدان بی گل را از آن کنارها بردارید . لطف کنید شوفاژتان را گرم نگهدارید . لطف کنید …. لطف هایتان کم نشود لطفا !!!
به هر حال میدانیم خودپسند تر از آن هستید که متن را بخوانید و بفهمید و …
این لیست از کتاب مقدس استخراج
شده، فکر میکنم براتون جالب باشه!
به اولین مورد I AM توجه کنید، این دو چیز رو نشون میده، یکی اینکه اون پیامبر از قبلش با خدا آشنا بوده(یا بهتر بگم در
جستجوش بوده) و دیگری
اینکه
خدا(یا هرکس که شما یا من اسمش رو میگذاریم) از داخل ذهن او خبر داشته!--چون خطاب شده "منم"
I AM
I AM THAT I AM
I am a father to Israel
I am a great King
I am alive for evermore (Jesus)
I am Alpha and Omega (Jesus)
I am for you
I am from above (Jesus)
I am God
I am God Almighty
I am gracious
I am he
I am he that comforteth you
I am he that doth speak
I am he that liveth, and was dead (Jesus)
I am he which searcheth the reins and hearts (Jesus)
I am holy
I am in the midst of Israel
I am married unto you
I am meek and lowly in heart (Jesus)
I am merciful
I am the Almighty God
I am the bread of life (Jesus)
I am the door (Jesus)
I am the door of the sheep (Jesus)
I am the first and the last
I am the God of Abraham, and the God of Isaac, and the God of Jacob
I am the God of thy fathers
I am the good shepherd (Jesus)
I am the light of the world (Jesus)
I am the living bread (Jesus)
I am the LORD
I am the LORD, and there is none else
I am the Lord GOD
I am the LORD in the midst of the earth
I am the LORD that doth sanctify you
I am the LORD that healeth thee
I am the LORD that maketh all things
I am the LORD that smiteth
I am the LORD, the God of all flesh
I am the LORD thy God
I am the LORD thy God from the land of Egypt
I am the LORD thy God that divideth the sea
I am the LORD thy God which leadeth thee by the way that thou shouldest
go
I am the LORD thy God which teacheth thee to profit
I am the LORD which exercise loving-kindness, judgment, and
righteousness
I am the LORD which hallow you
I am the LORD, your Holy One
I am the resurrection, and the life (Jesus)
I am the root and offspring of David (Jesus)
I am the Son of God (Jesus)
I am the vine (Jesus)
I am the way, the truth, and the life (Jesus)
I am their inheritance (speaking of the priests)
I am thy exceeding great reward
I am thy part and thine inheritance (said to the Levites)
I am thy salvation
I am thy Savior
I am thy shield
I am with thee
I am with thee to deliver thee
I am with thee to save thee
I am with you alway (Jesus)
مثل هر آخر هفته لباست را تنت می کند، موهایت را شانه می زند، خم می شود و با مهری که هنوز عین همان روزهای اول است با عشق توی صورتت نگاه می کند و لبخند می زند. کمکت می کند روی صندلیت چرخدارت بنشینی. دم نمی زند ولی خستگی و ناتوانی را دیگر کم کم می توانی توی صورتش احساس کنی. روی صندلی که می نشینی، آرام طوری که تو متوجه نشوی ، کمرش را با دست لمس می کند و تو می دانی این کارهایی که برایت می کند از توانش خارج است. با فشاری، صندلیت را به طرف اتاق اصلی خانه هل می دهد، همان اتاق تاریک و کم نور، همان اتاقی که از بوی رطوبتی که تویش پیچیده ، می شود فهمید جای مناسب برای زندگیتان نیست.
از خانه خارج میشوید. می بردت همان جای همیشگی، روبروی پنجره ی خانه تان، تا هر وقت به گفته ی خودش دلش برایت تنگ شد از آنجا نگاهت کند. شالگردن کلفتی را دور شانه و گردنت می اندازد و از پشت سر بوسه ای بر گوشه ی صورتت می زند و از تو دور میشود. با نگاه دنبالش می کنی. دلت می خواست می توانستی شرایطی را برایش فراهم کنی که همیشه فکر می کردی لایقش بود. با وقار و آرام راه می رود و نسیم سرد توی چین های چادرش افتاده. چقدر صبور است، می دانی برایش ارزش داری. احساس می کنی فقط اوست که نگاهت که می کند هنوز به یاد دارد که چرا یار و همدم همیشگیت شده این صندلی، و چرا جوانیت را، سالهایی که می توانست زیبا ترین سالهای زندگیت باشد، گذاشتی پای آرمان و اعتقادت، پای حفظ امنیت کودکی که حالا جوانی به سن و سال آن موقع توست و وقتی از کنارت رد می شود، حواسش به تو نیست. انگار تو را نمی بیند. ظاهرش این را نشان نمی دهد که اگر روزی دوباره خاک و زنان و کودکان کشورت به حامی ای که آنروز تو بودی نیاز داشته باشد، بتوانی رویش حساب کنی و از این فکر دلت می گیرد.
یکی از آن به قول فرشته ی زندگیت، فرشته های کوچک دست در دست مادرش از جلویت رد می شود، سر و رویش توی شالی که دور گردنش گره خورده پنهان است و فقط یک جفت چشم معصوم و تیز و لپهای سرخش از لابلای شال پیداست. نگاهش در نگاهت گره خورده. با تمام گرد حزنی که در صورتت پاشیده شده، سعی می کنی لبخند بزنی. از تو خوشش آمده. لبخند می زند و همان طور که می رود نگاهش توی چشمان توست و انگار که نمی خواهد دور بشود. مادرش بر می گردد و با نگاهی که نمی فهمی خشم است، بی تفاوتیست، گله است یا اعتراض دست کودکش را محکم می کشد و می برد جلوی مغازه ای که از تو دور نیست.
پسر بچه ی فال فروشی که هر هفته می آمد هنوز نیامده. هفته ی پیش هم نیامد.نگرانش می شوی.
تسبیح آویزان توی دستان تکیه داده به دسته های صندلیت را با حرکت چند انگشت توی دستت می کشی اما گردشی به مهره هایش نمی دهی.
کودک شیطنت می کند و یک جا بند نمی شود. مدام از مادرش دور می شود.
فرشته ات از پنجره ی خانه نگاهت می کند و متوجه نگاهش نمی شوی. قلبش برایت می لرزد و تو این را نمی فهمی.
ویترین مغازه حسابی حواس زن را به خودش برده و انگار از همه چیز غافل شده. کودک انگار چیزی دیده باشد، توی خیابان می دود. ماشینی که با سرعت به او نزدیک می شود می بینی و بی مکث و بدون اینکه تردیدی به دلت راه بدهی دستت را به چرخهای صندلیت می گیری و با تمام قدرت حرکت می کنی و خودت را می کنی سپر کودک. ماشین کنترل ندارد وبه تو می خورد. . .
روی زمین افتاده ای و دانه های تسبیح پاره شده دورت ریخته. زن تازه نگران فرزندش ، که حالا دارد گریه می کند و نگاهش باز روی توست، شده ، به طرف او می دود، بغلش می کند و با خشم نگاهت می کند و تو این را نمی بینی.
راننده پیاده شده و با فریاد می گوید خودت را جلوی ماشین پرت کردی و همه تایید می کنند. شاید دلیلت را فهمیده باشند ولی نمی خواهند باور کنند.
فرشته ات تو را دیده و با فریاد و اشک ریزان توی خیابان می دود و انگار باز هم فقط اوست که دلیل کارت را فهمیده.
کسانی که دور و برت هستند را نمی بینی، ولی گوشه ی خیابان همرزمان شهیدت را و حتی کودک فال فروش را می بینی. نگاهت میکنند انگار منتظرت باشند. می بینی همه چیز به عقب بر می گردد. جوان می شوی. بلند می شوی، پرواز می کنی، می شوی مسافر ابر ها و از تمامشان دور می شوی.
زمانی که عاشق کسی هستید حداقل فکر می کنید که عاشق کسی هستید . اگر به واقع عاشق باشید ، پس حسادت غیرممکن است .
یعنی اگر متوجه شوید که او نیز عاشق کس دیگری است ، خوشحال می شوید . شما عاشق کسی هستید و او نیز با دیــگری خوشبخت است و آن شخـص هرآنچه شما بـرای خوشبخت کـردن معشوقت می خواهی دارد . نباید احساس حسادت کنی، در عوض باید از شخصی که معشوقت را خوشبخت کرده است احساس تشکر و قدردانی داشته باشی .
در این بین ، رابطه ی دوستانه ی عمیقی را احساس خواهی کرد . اما این فقط در مورد عشق حقیقی صادق است که به ندرت وجود دارد آنچه به نام عشق وجود دارد ، تنها یک تصور است . تو عاشق کسی هستی ، یعنی بر او مالکیت داری . تو عاشق کسی هستی یعنی او نمی تواند عاشق دیگری باشد . اگر عاشق شود به تو توهین کرده است ، او ثابت کرده که تو حقیرتری ، که مردم بهتری وجود دارند ، افراد دوست داشتنی تری از تو ، این عمل نفس را جریحه دار می کند ، به احساس مالکیت تو لطمه می زندو ایده ی انحصار گرانه ی تو را جریحه دار می کند . و اساساً این بزدلی است ، چرا که سعی نمی کنی با صراحت با حقیقت رو به رو شوی . سوال این است : آیا تو عاشق کسی هستی؟ این سوال به معشوق تو که عاشق دیگری است مربوط نمی شود . تو به حد کافی برای روبرو شدن با این سوال شجاع نیستی . اگر عاشق کسی هستـی ، هیچ چیز دیگری اهمـیت ندارد . عشق اجازه آزاد بودن می دهد و هر آنچه را که لذت بخش احساس می کند، انتخاب می کند. اگر عاشق کسی هستی ، پس در زندگی خصوصی اش مداخله نکن. سعی نکن به موجودیتش تجاوز کنی. لازم نیست به او بگوید کجا بوده و چرا شب دیر آمده است ( این کار به هیچ وجه درست نیست ) ، زندگی خودش است ، هر جا برود ، اگر زود یا دیر بیاید . تو او را همانگونه که هست دوست داری و هرگز سعی نمی کنی در زندگی خصوصی اش مداخله کنی ، نامه هایش را باز نمی کنی ، شماره تلفن هایش را نمی خوانی ، سعی نمی کنی مدرکی را پیدا کنی ، این کار بسیار زشت است . باید خودت با آن روبرو شوی ، اگر با او روبرو نشوی ، بزدلی است و با پنهان کردن آن ، حسادت قهر آمیز به وجود می آوری و در نتیجه کاملاً فراموش می کنی که این فقط بر اثر بزدلی و ترس تو است . باید این مساله مشخص شود که آیا عشق تو به شخصی که عاشقش هستی تصور است یا واقعیت .واقعیت هیچ مشکلی ندارد ، تنها تصورات مشکل و دردسر ایجاد می کنند ، چرا که سطحی و ظاهری اند . تصورات نمی توانند به تو کمک کنند. هر چیز کوچکی بلافاصله درد سرساز می شود . نمی توانم بپذیرم که اگر دو نفر به واقع عاشق هم هستند، بتوانند به هر دلیلی با هم جر و بحت کنند و بجنگند و یا اینکه آنها سعی کنند هر ایده ای را به هر دلیلی به یکدیگر تحمیل کرده و دیگری را از عملی منع کنند. نیاز اساسی عشق این است که بگویی « من او را همان گونه که هست می پذیرم .» عشق هرگز سعی ندارد بر طبق نظر شخصی، کسی را تغییر دهد. عاشق سعی نمی کند معشوق خود را تکه تکه سازد تا او را به سایز مورد نظر خود در آورد . کاری که در همه جای دنیا صورت می گیرد . کسانی که فکر می کنند عاشق هستند ، دائم اسباب آزار و اذیت یکدیگر را فراهم می کنند و سعی می کنند تصویری به وجود آورند که خود می خواهند . آنها دیگری را درست مثل یک عروسک می خواهند که ریسمان آن نیز باید در دست خودشان باشد . و دیگری نیز مشابه همین عمل را انجام می دهد، او نیز می خواهد ریسمان در دستان او باشد. در این لحظه ، کشمکش، بـدبختی و درد و رنج دامـنه داری شـروع می شود و فرد احساس فوق العاده عجیبی دارد . چرا شعرا این قدر چیزهای زیبا راجع به عشق نوشته اند ؟ چرا که به نظر می رسد هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد . عشق فقط در شعر ها وجود دارد ! واقعیت این است که اکثر شعرا هرگز عاشق نبوده اند . آنها تصوری از عشق است ، بنابراین اشعار زیبایی سروده اند ، رمان های زیبایی نوشته اند . شاید هم عاشق بوده اند اما به کلی شکست خورده اند و از همین روی تنها برای تسلی دادن خودشان ، قطب متضاد را در اشعار خود خلق کرده اند . به عنوان مثال ، لئو تولستوی در تمام زندگیش از سوی همسرش شکنجه می شد ، این عمل حتی تا روزهای آخر عمرش نیز ادامه داشت . آخرین روز ، زنش او را به ستوه آورده بود و او نیز خانه را ترک کرد و به ایستگاه رفت و همان جا روی نیمکت مرد . او یک کنت بود و دارایی های بی اندازه ای داشت ، زمین هایی پهناور و هر چیز دیگری ، اما او همانند افراد فقیر زندگی می کرد . زن کنترل همه چیز را در دست داشت . او هرگز به مرد اجاره نمی داد حتی یک دوست – حتی دوست مرد – داشته باشد . او آن قدر حسود بود که اجازه نمی داد لئو تولستوی جلوی او چیزی بخواند یا بنویسد . او باید برای نوشتن به باغ یا مزرعه می رفت . همه ی نوشته هایش را بیرون از خانه انجام داده بود . حسادت او این گونه بود : « وقتی من اینجا هستم تو مشغول نوشتن رمانت هستی ، این توهین به من است ! » و همین شخصیت ( لئو تولستوی ) چنین کتاب ها و چیزهای زیبایی راجع به عشق نوشته است . این تاوان عشـق است . او در زنـدگیش عشق را از دسـت داده است . او در رمـان هایش از آن می گوید، در رمان هایش امیالی را خلق می کند که می خواسته در زندگیش باشد ( تخیلات )، فقط برای فراموش کردن زندگیش و زشتی آن بنابراین حتی شعرا نیز هرگز عاشق نبوده اند، هرگز درد و رنج آن را نچشیده اند، یا اگر هم عاشق بوده اند، درد و رنج را چشیده اند و خواسته اند به سرور و خوشی برسند ، بنابراین در اشعارشان سرور و خوشی را پیدا خواهید کرد . فقط کافی است با حقیقت روبرو شوید ، یا عاشق شخصی هستی یا نه . اگر عاشق هستی ، پس دیگر هیچ شرطی برای وضع کردن وجود ندارد . اگر عاشق نیستی، پس تو که هستی که شرط می گذاری ؟ هر دو راه مشخص است . اگر عاشقی ، هیچ بحثی برای شرط گذاری وجود ندارد . او را همان گونه که هست دوست داری .اگر عاشق او نیستی ، پس باز هم مشکلی نیست ، او هیچ کس تو نیست . هیچ جر و بحثی برای شرط گذاری وجود ندارد . او می تواند هر کاری که می خواهد انجام دهد . تنها باید با احساسات طرف مقابل به روشی بسیار صادقانه و بی ریا روبرو شوید . این رویارویی درست و بی پرده بلافاصله راه را به شما نشان می دهد. زندگی مشکل نیست ، ما آن را مشکل می کنیم چرا که ترسو و بزدلیم . آنچه را که وجود دارد نمی بینیم . همیشه روبرو شدن با واقعیت آسان است ، شما را معصوم می کند و پیچیدگی های غیر ضروری را به وجود نمی آورد . در غیر این صورت ، فرد می خواهد در تصورات زندگی کند من عاشق هستم و حاضرم برای معشوقم بمیرم – شما حتی حاضر نیستید برای یک لحظه دیگری را خوشبخت ببینید ، چگونه فکر می کنید که می توانید برای او بمیرید ؟! سعی کنید به واقع ببینید که چه چیزی در شما برای دیگری وجود دارد، در این صورت حسادت ناپدید می شود . در بیش تر موارد با وجود حسادت، عشقتان نیز ناپدید می شود . اما چه بهتر که این گونه است ، زیرا عشقی مملو از حسادت ، دیگر عشق نیست. اگر حسادت ناپدید شود و عشق هنوز مانده باشد، پس شما چیزی خالص و ناب در زندگی تان دارید که ارزش داشتن را دارد .
تا بعد .....