یک سقا در هند، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت. بنابراین در حالی که کوزه سالم، همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب می رساند، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
برای مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت. سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد؛ موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.
اما کوزه شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال، روزی در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت:? من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم.? سقا پرسید:?چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟? کوزه گفت:?در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید انجام دهم. چون شکافی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شد. به خاطر ترکهای من، تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه مطلوب نرسیدی.?
سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت:?از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب، به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی?.
آمدم اینبار با الفبای امنیت
چه کار خوبی می کنی با نوشتن اینا... فقط کاش اگه از منبعی استفاده می کنی اسم منبع و نویسنده یا مترجم رو هم ذکر کنی...پیروز باشی
زیبا بود و شاید باز گو کننده این حقیقت که به واقعیت وجود خود بیندیشید و اجازه ندهید که قربانی تعاریف درست یا نادرست دیگران شوید//..
خیلی زیبا بود . به حسن صلیقت تبریک می گم . بازم میام و از اظهار لطفت ممنونم . فعلا خداحافظ
قشنگ بود ولی دیگه دارم خسته میشم از این همه خوبی که پنهانه .نمی دونم چرا تازکی ها مد شده که بدی در انتها به خوبی تبدیل میشه.
سلام.خوبی؟؟؟؟؟جالب بود.خیلی جالب.واقعاً اگه بخوایم دور و برمون رو نگاه کنیم از این چیزا زیاد میبینیم.
سلام..خانه جدید مبارک
سلام زیبا بود و پرمعنا.
hi
سلام...خیلی جالب مینویسی...مرسی که پیشم اومدی...اما واقعا چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....سبز بمان...مریم.
سلام ممنون که سر زدی خیلی قشنگ و پر معنا بود موفق باشی بای بای
سلام... بسیار زیبا بود... باز هم به ما سر بزنید...
سلام ...خیلی ناز بود...
داغم از آتش شوق که در وجودم بر افروخت . تشنه ام از عطش نگاه های پنهانی و نوازش وا وژه ایی که با شور و صف ناشدنی به پایم ریخت . و غرغم در بی کرانه امواج متلا طم احساس که نمی شد جوشش زلال و صمیمانه اش را نادیده گرفت
سلام...قشنگ بود...اما نشد که اولشو بخونم....موفق باشی
سلامممم....ممنون به من سرزدید...وب زیبایی دارید
من خود آن کوزهء شکستهام... که اشکهایم از گوشهء چشمانم تراوش میکند...
سلام ..خوبی ؟وبلاگ جالبی دارین ..آدم دلش میخواد وقتی می یاد اینجا حسابی درد دل کنه و بنویسه ولی حیف که صفحه ها زود پر می شن ولی حرف دل ادما تو دلشون میمونه و مجبورن فرو بخورن دردشونو! نمی دونم چرا اینجا می نویسم ...خیلی جاها رو گشتم بهتر از همه اینجا اومد باری درد دل کردن ..بد دردی وقتی یه عالمه حرف داشته باشی ولی نتونی حرف بزنی ..بد دردی که ببینی شدی نقابدار دیگران ...شدی نقابدار دوستان ...از هر چی که داری و نداری استفاده کنن تا دیگران بهشون اعتماد کنن ! بد دردیه که بدنی شدی مهره برای دوستی ..دوستی دیگه رو بازی بده ...شاید نفهمی چی میگم ..شایدم بفهمی ! این روزا کلمه عبور دیگه عشق نیست ...این روزا بزرگترین گناه بیدار کردن ادما از خواب با سر وصدا نیست ..این روزا ........چی بگم ..دلم اونقدر پر که شانه محکم هیچ انسانی نمیتونه سنگینی دردمو تحمل کنه ...تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن ..از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی!!!! ...زیاد جرت و پرت نوشتم داشتم خفه می شدم . دلم بارون می خواد ..اونقدر زیاد که همه زندگیمو بشوره و با خودش ببره ...حیف که ابرهای اسمان دل هم جز رعد برایم چیزی ندارن !
می گن چوب خدا صدا نداره ... حتی اگه صدا هم داشته باشه بازم آرومم نمیکنه ...
کاش همه تواضع کوزه شکسته رو داشتیم.
زیبا مثل همیشه..ممنون که بهم سرزدی