آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم.
فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم.
فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.
جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شدتو هم بیا اونجا.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم.
فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.
فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .
فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم
و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوزنمیدونه

که من هنوز تنهام

تنها بودن بهتر از تنها شدن است.

یادم نرود که : من تنها هستم ، اما تنها من نیستم . . .

پناه بگیرید . . . باز تنهائی در راه است.

بوسه ای که بر لب رواست بر گونه حرام است.!

لعنت به تو ای دل که همیشه جایی جا میمانی که تو را نمیخواهند...!

یکی در آرزوی دیدن توست یکی در حسرت بوسیدن تو، ولی من ساده وبی ادعایم تمام هستیم خندیدن توست.

اگر تو بخواهی دور می ایستم چون آخرین چراغ خیابان ! اما... روشن!

زمانیکه خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شدند، پیر شدنت شروع می شود.

یادش بخیر کودکی! قهر میکردیم تا قیامت ...... و لحظه ای بعد قیامت می شد.

سرم را روی شانه ات بگذار تا همه بدانند " همه چیز " زیر سر من است.

فقط چند قدم ، مانده بود برسم به تو . . . اگر این خواب ادامه داشت . . .

دست از پا خطا کنی تعویض میشوی، همین حوالی کسی شبیه توست.

چه تجارت ناشیانه ای بود آن همه نازی که من از تو خریدم ..

شادیهایم هدیه به تو ، کم بودنش را بر من خرده نگیر ، این تمام سهم من از دنیاست.

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه تو شد فقط من ؟

نفسم می گیرد، در هوایی که نفس های تو نیست.

اگر یادتان ماند و باران گرفت … دعایی به حال بیابان کنید.

در واقع رفیق هاتم ،همون نامردایی هستن که هنوز در حقت نامردی نکردن.

باور کن تا آخر خط می روم اگر سر راهم نقطه نگذاری.

وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند.

بعضی ها عددی نبودند ! اما…. ما آنها را به توان رساندیم …

دست تو تنها گناهی بودکه به گردنم نبود !

احمق بودن از اونجا شروع میشه که میگی این یکی با بقیه فرق داره !!!

سرم را روی شانه ات بگذارتا من گلهای پیراهنت را ، آب دهم …!

رفتی اما من پنجره را تا قیامت باز میگذارم مگر یک روز از خم کوچه نمایان شوی وبرایم دستی تکان دهی . . .

سنگ ها شاید،اما گنجشک ها هیچ وقت مفت نبوده اند!!! قلبشان همیشه میزده...

فقط پلی بودم برای عبورت ... فکر تخریب من نباش! به آخر که رسیدی دست تکان بده خودم فرو می ریزم !!!

پایانی برای قصه نیست چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر . . .

عــــاشـــق تریـــــن مــــــــرد..... آدم بود که بهشت را به لبـــــخنــــــد حـــــوا فروخــت.!!

برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.

بگذار لبهایت برای بوسیدن باشد چشمانت به اندازه ی کافی حرف برای گفتن دارند.

سوگند به آنچه ندارم و اگر داشتم به تو می دادم.که غیر از خود کسی را ندارم

مرهم زخم های کهنه ام ... کنج لبان توست !.. بوسه نمی خواهم … سخنی بگو…

روزی می رسد که برگ برنده ات "دل" می شود ولی تو دیگر حاکم نیستی!!!

 

آدمی دو قلب دارد

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود

با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد…..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود

زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .

 

نامه نگاری مراوده با اشباح است! نه تنها با شبح گیرنده بلکه با شبحی که نویسنده از ورای سطور و کلمات نامه از خود می پرورد.... بوسه های مکتوب به مقصد نمی رسند! زیرا به مقصد نرسیده، اشباح در میانه راه آنها رامی نوشند!
(
از نامه های کافکا به میلنا )

ستونی که از این پس به قلم نگارنده خواهید خواند، مجموعه‌ای از نامه هاست، نامه‌هایی به آرزویی دور! به عشقی بی‌فریادرس!!

بی شک این نامه ها مخاطبی حقیقی داشته است - هر چند بسیاری شان خوانده نشدند!! - اما حالا که دوباره می خوانمشان می بینم که انگار خطاب به تمامیت عشق نگاشته شده اند. نامه هایی از طرف همه مجنون های عالم برای لیلی هایی که گیسو در باد در چهار گوشه جهان عشق را به تصویر کشیده اند.

این خصلت به نگارنده بر نمی گردد که ماهیت عشق اصولا چنین است. ماهیتی اصیل، ازلیی و ابدی، که زمان را بر نمی تابد و از فراز قله های تاریخ سر بر می کشد، خورشید وار، و سراسر عالم وجود را در هرم آغوش نورانی اش پناه می دهد و حیات می زاید.
و این چنین شد که فکر کردم این واژگان ، واژگان من نیست!

واژگان او هم نیست! واژگان عشق است که از دهان ما سخن می گوید، مثل همیشه!
این بوسه ها، حکایت لذتهائیست که همه ما می توانیم داشته باشیم، ولی گاه به خاطر هزار بهانه جورواجور بی اساس از دستشان می دهیم، به خاطر هزار ندانم کاری، به خاطر هزار غرور، به خاطر هزار باری به هر جهت بودن، به خاطر هزار نشستن و شکستن، به خاطر هزار ...!

گفتم در آغاز این ستون، این کوتاه را بنویسم تا «سنگ»هایمان را از همین «بای» بسم الله از هم وا بکنیم! اگر نه «سنگ» روی «سنگ» بند نخواهد شد!!
اینجا تنها و تنها عشق فرمان می راند، بی رقیب! عقل مآل اندیش را در این میان راهی نیست!

این نامه ها ممکن است کاملا احساسی باشند، یا اینکه آمیزه ای از تحلیل رابطه عاشقانه و احساس را در خود بپرورند: حکایت گشایش راز حادثه یا حکایت اینکه چرا در اوج حادثه، ناگاه فاجعه از راه می رسد!
و حتی در این تحلیل گونه ها نیز منطق دیگر اندیش عاشقانه فعال است نه منطق خویش اندیش عاقلانه!

پس آنانکه عشق را به رسمیت نمی شناسند، پای به این کشور جنون مدار ننهند که چیزی را غیر عاقلانه تر از این نخواهند یافت!
دیگر اینکه این نامه ها هرچند ترتیب زمانی داشته اند اما از آنجا که از یک سو بعضی از آنها به مسائل شخصی و روز مره می پردازند و از سوی دیگر به خاطر آنکه نمی خواهم سیر وقایع، حرفها را تحت الشعاع قرار دهد، ترتیب مذکور را رعایت نمی کنم. شاید این گونه، تضاد منطقی عشق و غمشادی توامانش در کنتراستی واضح تر جلوه نماید و این خود کم دستاوردی نیست.
نکته دیگر اینکه جهت تغییر ذائقه. و البته پر بار تر شدن این ستون، قصد دارم که گهگاه نامه هایی از این دست را از مشاهیر هنر برایتان ترجمه کنم. هرچند بر این باورم که اصالت با عشق است نه با عاشق و معشوق!

یعنی این لیلی و مجنون نیستند که عشق را اثبات می کنند، این عشق است که به آنها آبرو می دهد و ماندگارشان می کند! اما به هر حال گمانم خواندن عاشقانه ای از هوگو یا کافکا یا ... همیشه جذاب خواهد بود.

و آخر سخن اینکه نام این ستون از فرانتس کافکا الهام گرفته شده است. برای حسن ختام بخشی از نامه های کافکا به میلنا را - برگرفته از کتابی به همین نام که به فارسی نیز منتشر شده است - بخوانید:
تو را می بینم که روی کارت خم شده‌ای، گردنت برهنه است، من پشت سر تو ایستاده‌ام، تو خبر نداری. لطفا اگر لب‌های مرا بر پشت گردنت حس کردی هراسان نشو!
مقصود من بوسیدن نبوده، فقط عشقی بی فریادرس است!!

تا بعد ....

زندگی قطره آبیست که آن روز ز چشم تو چکید....

زندگی چیست؟
یاد دارم که شبی پرسیدم
از دل خویش ... که این زندگی بی معنا...
به کجا می بردم؟....
یاد دارم که از او پرسیدم:
معنی زندگی و عشق به فرداها چیست؟...
آری...آن روز...
دلم غمگین بود
زمین تابوت پستی بود....
زمین هر برگ زردی را به کام خویش می خواند...
آری آری برگ ریزان بود....
در کنار پنجره می دیدم این آغوش پست خاک را...
وصدایی که هر از چند ز برگی می خاست...
ولی اندوه که در وسعت این شب گم بود...
باز پرسیدم: دل من!
معنی زندگی و عشق به فرداها چیست؟
مگر این مرگ نشان از غم فرداها نیست؟
پاسخ آمد که اگر مرگی هست... در پی اش زندگی و تدبیری است...
زردی برگ چنین می گذرد که در این خاک شود...
و اگر سبزی آن برگ برایت زیباست
بر تن تازه آن ساقه نگر
منتظر باش که تا چلچله ها برگردند....
آری آری زندگی این است...
انتظار و در طلب ماندن...
باز گفتم زندگی باید همین باشد...
انتظار دیدن یک برگ را... در فراسوی دلم کشتن...
پاسخ آمد که برو در تن آن رود نگر...
که چنین می غرد...
که چنین می شکند در پی هم...
صخره ها را...
و چنین می کوبد...
و چنین می تازد...
آری آری...
زندگانی این است...
زندگی آواز است
زندگانی ساز است... که صدایش از توست....
زندگی شاید همان عشق به باران باشد...
زندگی... باران است
زندگی دیدن اندوه وغم یاران است...
زندگی قطره آبیست که آن روز ز چشم تو چکید....
و به قولی:
(( زندگانی یاد است
دلم از یاد کسان هر شبه در فریاد است))
زندگی مرغ اسیریست که آن روز ز دست تو پرید...
زندگانی این است...
زندگی یک لحظه ...زندگی پروازاست
زندگی عشق به دریاست...زندگی پاییز است...
زندگی تنهاییست...
زندگی با هم و با هم گفتن...
زندگی یک آن است...
زندگی آغاز است...
زندگی پایان است...
زندگی فکر و خیالی است که تا اوج تو را میخواند...
زندگی اضداد است...
زندگی خاموشی است...
و دگر هیچ...
صدا پایان یافت...
آری آری ...در کنار پنجره...
سوی دیگر نغمه باران به گوشم ناله ها میکرد...
صدایش...ضربه های قطره ها بود
صدایش...مبهم و بی انتها بود
وصدا نجوا کرد:
زندگی قطره آبیست که آن روز ز چشم تو چکید
آری آری قطره ها بودند...
که در سویی به روی سنگفرش کوچه...
و در این سو...
به روی سنگفرش گونه ها آرام می گفتند...
زندگی قطره آبیست که آن روز ز چشم تو چکید...
آری آری...
زندگی را با نم چشمان خود احساس می کردم.....